قایق - نیما یوشیج
من چهره ام گرفته من قایقم نشسته به خشکی با قایقم نشسته به خشکیفریاد می زنم:" وامانده در عذابم انداخته است در راه پر مخافت این ساحل خرابو فاصله است آبامدادی ای رفیقان با من."گل کرده است پوزخندشان امابر من،بر قایقم که نه موزونبر حرفهایم در چه ره و رسم بر التهابم از حد بیرون. در التهابم از حد بیرونفریاد بر می آید از من:" در وقت مرگ که با مرگجز بیم نیستیّ وخطر نیست،هزّالی و جلافت و غوغای هست و نیستسهو است و جز به پاس ضرر نیست. "با سهوشانمن سهو می خرماز حرفهای کامشکن شان من درد می برمخون از درون دردم سرریز می کند!من آب را چگونه کنم خشک؟ فریاد می زنم.من چهره ام گرفتهمن قایقم نشسته به خشکیمقصود من ز حرفم معلوم بر شماست:یک دست بی صداستمن، دست من کمک ز دست شما می کند طلب. فریاد من شکسته اگر در گلو، وگرفریاد من رسامن از برای راه خلاص خود و شمافریاد می زنم.فریاد می زنم!
+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر ۱۳۹۲ ساعت 12:45 توسط -
|
وبلاگی برای نوشتن شهر ها و متن هایی که به شما آرامش می دهند ...